الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

587

إحياء علوم الدين ( فارسى )

شنيديم ، بول نزديك او برديم ، ديرى در آن نگريست ، پس گفت : اين بول عاشقى است . جنيد گفت : من بيهوش شدم و قاروره از دست من بيفتاد ، چون به هوش آمدم به خدمت سرىّ باز رفتم و حال بگفتم ، تبسم فرمود و گفت : قاتله اللّه - بصارتى عظيم دارد . گفتم : اى استاد ، علامت دوستى در بول پيدا آيد ؟ گفت : آرى . و سرىّ يك بار گفت : اگر خواهم بگويم كه پوست مرا بر استخوان خشك نكرده است و تن مرا در كاهش نه انداخته مگر دوستى او . پس بيهوش شد . و بيهوشى صدق دلالت كند كه در غلبهء وجد و مقامات غشى گفت . « 265 » پس اين مجامع علامات دوستى و ثمرات آن است . « 266 » و از آن جمله انس و رضا است ، چنان كه بخواهد آمد . « 267 » و در جمله همهء محاسن دين و مكارم اخلاق ثمرهء دوستى است ، و آن چه دوستى بار نيارد آن متابعت هوى باشد ، و آن از رذايل اخلاق است . آرى باشد كه خداى را براى إحسان او دوست دارد ، و باشد كه براى جمال و جلال او دوست دارد اگر چه إحسان نفرمايد . و محبان از اين دو قسم بيرون نباشند . و براى آن جنيد - رضى اللّه عنه - گفت كه مردمان در دوستى خداى عوام و خواص‌اند . عوام بدان دوستى يافتند كه دوام إحسان و بسيارى نعمتهاى او بشناختند ، پس بضرورت خشنودى او طلبيدند ، الا آن است كه اندكى و بسيارى محبت ايشان را بر اندازهء نعمت و إحسان باشد . و اما خواص براى عظمت قدر و قدرت و علم و حكمت و تفرد به ملك و ملكوت او را دوست گرفتند . و چون صفات كامل و اسماى حسناى او بشناختند نتوانستند كه او را دوست ندارند . پس اكنون نزديك ايشان بدان مستحق محبت است كه اهل آن است اگر چه همهء نعمتها از ايشان زايل كند . آرى ، كسى باشد از مردمان كه هواى خود و دشمن خداى ابليس را دوست دارد ، و مع ذلك بر نفس خود به حكم جهل و غرور تلبيس كند و پندارد كه او محب خداى است . و او آن است كه اين علامات در او مفقود است ، يا به نفاق و ريا در آن تلبيس كند ، و غرض او حظ عاجل دنيا باشد و او از نفس خود خلاف آن ظاهر گرداند ، چون عالمان و زاهدان بد كه ايشان دشمنان خداىاند در زمين . و سهل چون با كسى سخن پيوستى گفتى : اى دوست . وى را گفتند كه گاه بود كه دوست نبود ، پس چگونه وى را دوست مىخوانى ؟ در گوش او آهسته گفت كه از دو حال خالى نيست ، يا

--> ( 265 ) عربى : و تدل غشية على انه افصح في غلبة الوجد و مقدمات الغشية . ( 266 ) زبيدى : فهذه أربع مجامع علامات الحب و ثمراته ( 9 - 635 ) . ( 267 ) ص 589 و 596 .